<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های من</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Jan 2008 16:22:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مرثیه نیست</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>حکایت،جاودانگی عشق است.&lt;br /&gt;که بی عشق،فریادی بر نمی خواست&lt;br /&gt;که بی عشق پیکری خونین نمی شد&lt;br /&gt;که بی عشق گردون دچار تکرار بود و &lt;br /&gt;آزاده ای از مشرق طلوع نمی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حکایت رسالت عشق است&lt;br /&gt;و عشق رسالت انسان است&lt;br /&gt;که هر آدمی انسان نمی شود&lt;br /&gt;و این که غم نیست رسالت عشق&lt;br /&gt;اگر هست،درد و رنج نیست و غمش غم آزادگیست.&lt;br /&gt;و دردش عشق است و شهادت.&lt;br /&gt;و شهادت تمام آزادگی ست،تمام دوست داشتنهاست.&lt;br /&gt;از یاد برده ایم که شهادت ضجه ندارد.که زخم شهادت اشک ندارد و&lt;br /&gt;اشک اگر باشد از عشق است،نه از ترحم.&lt;br /&gt;که شهید به وسعت دریاست و ترحم برای او بسیار حقیر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و غم،غم لبهای تشنه ی حسین نیست.&lt;br /&gt;غم سرهای بریده نیست.&lt;br /&gt;غم شهادت قاسم نو جوان نیست&lt;br /&gt;که گفتم:شهادت عشق است و &lt;br /&gt;عاشق والاترین کسان.&lt;br /&gt;غم حسین عشق نورزیدن ماست&lt;br /&gt;نه خیانت کوفیان&lt;br /&gt;که از جهل،جز خیانت بر نمی تابد و&lt;br /&gt;این را حسین خوب می دانست.&lt;br /&gt;دغدغه ی حسین جاودانی اسلام بود.&lt;br /&gt;دغدغه اش مسلمانی ست که حسین را  ده روزه  می شناسد&lt;br /&gt;سیاه می پوشد و اشک می ریزد&lt;br /&gt;و اشک هایش از اسلام نیست.&lt;br /&gt;تنها از مظلومیت است.&lt;br /&gt;از غربت و زخم خوردن کودکان حسین است&lt;br /&gt;و اشک هایش از ترحم به حسین است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیاه پوشان،ده روز برای غربت زینب&lt;br /&gt;و حسین صد قرن برای جاودانگی اسلام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2008 16:22:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی وقت بود ننوشته بودم،دلم تنگ شد:</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>_میخوام بنویسم ولی چی بگم؟؟!&lt;br /&gt;_حرف دلتو بگو&lt;br /&gt;_آخه نمیفهمی&lt;br /&gt;_بابا دست بردار از این ادای روشنفکری!!&lt;br /&gt;_بعضی دردا روی آدم میمونن.تو که نمیفهمی.از تکرار و یکنواختی خسته ام&lt;br /&gt;_خب این قانونشه&lt;br /&gt;_من با قانون هم مشکل دارم&lt;br /&gt;_تو فکر میکنی فقط خودت این دردا رو داری؟&lt;br /&gt;_من با بقیه چکار دارم،فقط دلم پره&lt;br /&gt;_واسه همین میگم بنویس&lt;br /&gt;_نمیشه.زور قلمم نمیرسه&lt;br /&gt;_خیلی خودت رو  جدی گرفتی!!    اصلا آدم خاصی نیستی ها!!!!&lt;br /&gt;_ببین،اصلا حوصله ت رو ندارم ها!!  برو بذار تو حال خودم باشم.&lt;br /&gt;_کجا برم؟ الان نوبت منه!!!&lt;br /&gt;_باشه.بیا بابا دیوونم کردی،برو مدرسه ببینم کجای دنیا رو میگیری&lt;br /&gt;_بده من ببینم.بدبخت توی ادای روشنفکری مونده...&lt;br /&gt;_______________________________________________________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینا گفتگوی من و منه.راحت بگم:&lt;br /&gt;یکیشون مال این دنیاست&lt;br /&gt;یکیشون فکر میکنه نیست.شاید هم راست بگه...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 23 Jan 2008 15:15:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>
زندگی.&lt;br /&gt;این یه فریاد بود.فریاد زنی که خودش را از دره به پائین پرتاب کرد.صدایش را وقتی شنیدم که سرجایم نشستم و چشمهایم را بستم.طبیعتا چیزی ندیدم جز تاریکی مطلق.ولی این فریاد را خوب به یاد دارم.فریادی که آنقدر بین سنگها پیچید و پایین رفت تا به سکوت رسید.سکوت چند لحظه ای حکمفرما بود تا بالاخره مردمی که برای تفریح آمده بودند به خودشان آمدند و ازدحام شروع شد.&lt;br /&gt;به سرعت به طرف  لبه ی دره رفتم تا جنازه را ببینم ولی شلوغی اونجا اجازه ی پیشروی نمیداد.به هر حال باید جنازه را میدیدم.این بود که با حالتی غریب به سمت دیگر دشت رفتم و منتظر شدم تا شلوغی فروکش کند.سرم رو بین دستهام گرفتم و خواستم یک بار دیگر ماجرا رو برای خودم مرور کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 13 Dec 2007 13:57:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیوه ی تنفس</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;این کتاب کوچک رو از استیفن کینگ بخونین.کینگ آثار موفقی چون:&lt;br /&gt;مسیر سبز،رستگاری در شاوشنگ،درخشش و بی خوابی خلق کرده.&lt;br /&gt;________________________________________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار جدیدی نیست،بازدید کننده ای هم نیست.به هر حال نوشتن بهتر از ننوشتنه،کم کم دلم داشت برای وبلاگ تنگ میشد.&lt;br /&gt;این هم دوست جدید منه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;(متاسفانه فایر فوکس توانایی عکس گذاشتن نداره و مجبورم معرفیش کنم)&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;لوچیانو پاواروتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و البته شاعر ی با ملیتی ترک در حالی که حتی یک بیت به زبان ترکی هم ندارد:&lt;br /&gt;مولوی   خدای عرفان&lt;br /&gt;___________________________________________&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;فعلا که با اینا زنده ام و گاهی هم شب زنده داری و صحبت با دوستانی که شما باشین...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Nov 2007 19:46:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پر بار ترین مطالب وبلاگ من</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>لینکهام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما یه نگاهی بهشون بندازین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2007 22:25:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطلبی از سجاد صاحبان زند</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;H3 class=post-title&gt;این دستروش غریب در میدان هفت تیر... &lt;/H3&gt;
&lt;DIV class=post-body&gt;
&lt;P&gt;
&lt;DIV style=&quot;CLEAR: both&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیروز از میدان هفت تیر می گذشتم، میدانی در چند سال اخیر بارها از آن گذشته ام تا به قول شاملو &quot;قاتی به دست آورم که به نان شبم &quot; بزنم و شب را به امید صبحی بهتر پر کنم. همیشه شکرگزار بوده ام که نانی داشته ام. از در مترو تازه در آمده بودم؛ همان جایی که ماموران نیروی انتظامی به همراه ماشین گشت به افراد بدلباس تذکر می دادند و اگر به تذکر ماجرا حل نمی شد سوار ماشینشان می کردند و مي بردند. از خیابان که رد می شدم ، موتورهایی که از هر طرف می آمدند، به جای آن که وقتی تو را می بینند سرعتشان را کم کنند، بیشتر گاز می دهند. این رفتار در بیشترشان وجود دارد. تا این جایش برایم عادی بود. نکته ای که کمی بعد دیدم در خود فرویم برد.1&lt;BR&gt;وانت شهرداری کنار پل پارک کرده بود و جوانی که شهرستانی بودن از همه جایش پیدا بود را با چرخ دستی اش سوار کرده بودند. همه آن چیزی که در چرخ دستی جوان بود، چند کیلو زردآلو بود. همین. جوان با چشمی که از زردآلو ها بر نمی داشت، چشمانی پر اشک داشت.(حالا که دارم این را می نویسم، خدا شاهد که تمام موهای بدنم سیخ شده است )جوان گریه می کرد. غرورش را شکسته بودند. تمام چیزی که داشت گرفته بودند.1&lt;BR&gt;من کارشناس امور اقتصادی و شهری نیستم. اما همین قدر می دانم که آن جوان می توانست برادرم باشد، یا خودم باشد. همین قدر می دانم که اگر راهی بهتر بود، جوانک خودش را و تمام دارایی اش را زیر آفتاب تند تابستان پهن نمی کرد. دریخ. خطاب من به شماست، شمایی که غرور جوان سرزمین مرا شکسته اید، شما که زردآلو ها را ، نان شب اش را می گیرید، به جایش چه می دهید؟ آیا به جوان شغلی داده شده که او تخلف می کند؟ آیا دولت رفاه ما حقوق بیکاری به او می دهد که خودش را به چنین خفتی نیندازد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دریغ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مادرجان پنجره ام را می خواهم ببندم&lt;BR&gt;بیرون از خانه هر چه سروصداست دیوانه ام می کند&lt;BR&gt;شب ها به جای جیرجیرک&lt;BR&gt;گریه های بی وقفه جارو های مردنارنجی پوش را می شنوم&lt;BR&gt;و گاهی آوازی تلخ&lt;BR&gt;همراهش نزدیک می آيد&lt;BR&gt;و بعد&lt;BR&gt;دور می شود کم کم.1&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مارجان برای گریستن وقتی نیست&lt;BR&gt;گریه کردن برای دنیایی که چشمی برای دیدن ندارد&lt;BR&gt;شبیه پیراهنی است که بدنش پوسیده باشد.1 &lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2007 22:22:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>my country</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.pravda.ru/img/idb/flag-iran-1.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;هرگز وطنم را دوست نداشتم اگرچه پهناور بود و با تمدن بزرگ.وطن من پلی ست که به هیچ جا تعلق ندارد و قره ها حاشایش می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;همیشه این پرچم سه رنگ نماد زخم ها بوده است در سالیان دراز،بادشتهایی که گاه سبز است و همیشه سرخ.سرخ از خون زنان و مردانش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;هر لحظه لکه خونی از خاکش برون می دمد و برای شقایق ها غزل می سرایند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;در این پرچم کدام راه مرا می رساند به یک هدهد؟تمام راههاش به سوی نخل های سرزمین آفتاب سوخته است یا آزاد تر که رود به سوی شقایق ها.هیهات هیچکس درک نمی کند که چرا شقایق بو ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;از این پرچم سه رنگ و این مردم رنگ رنگ فرار باید کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;همیشه گریختم،همیشه گریزی هست.تنها چیزی که به ادامه ترغیبم می کند ترس است.هراس از فرار آخر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;فرار باید کرد از اندیشه ها.خوشا به حال کودکانی که بی چرا و چگونه آب را می آموزند و ظهرها بی خیال باید و نباید همه را عاصی میکنند.این است زندگی آرمانی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=5&gt;ای کاش خاک من بار دیگر آبی آسمان را با چشمان خود ببیند و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=5&gt;بعد بمیرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=5&gt;ای کاش،خاک من.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.iran-press-service.com/ips/articles-2004/september/Executions_in_Iran.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Oct 2007 13:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای مردی که همیشه سپیده ها بیدار بود و با صدای سرشار از احساسش حرفهایی را گفت که ...</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ای کاش بختک قلم دقایقی رهایم کند.چندی ست&amp;nbsp; نفسم را گرفته.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;می خواهم همراه شوم با هشتادو هشت کلید سیاه و سفید.اما نمی شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;می دانی چرا؟آسان است.به خاطر چند تکه کاغذ عکس دار آبی و سبز.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;می خواهم فریاد &quot;صلابت خاک&quot; را با حنجره ی آزادمردی همراه شوم.اما نمی شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چرا که حنجره اش خون آلود پانزده سال پیش روی سینه اش نشست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نه سازی،نه ترانه ای.دست به قلم می برم و بختک قلم رهایم نمی کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خم به ابرو نمی آورم و ادامه می دهم.اما انگار بیخ گلویم را چسبیده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نه رهایم نمیکند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;با شرمندگی از حضار،نه رهایم نمیکند&lt;/FONT&gt;.&lt;IMG src=&quot;http://iranazad.8k.com/images/zendeh_yad_fereydoon_farokhzad4.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که نه،روزی برایت خواهم نوشت و آن دقایق،&amp;nbsp;زیباترین دقایق من است...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Sep 2007 17:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنگ تفریح</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;TABLE class=&quot;rowtable trow normal&quot; cellSpacing=0 cellPadding=0 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-RIGHT: 10px&quot; align=right colSpan=2&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-RIGHT: 10px; DISPLAY: block; PADDING-LEFT: 10px; MIN-HEIGHT: 50px; MARGIN-LEFT: 5px; PADDING-TOP: 5px; POSITION: relative&quot; align=right&gt;
&lt;DIV class=row_body_large id=body_blog_249116 style=&quot;MARGIN-LEFT: 20px&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-STYLE: italic&quot;&gt;سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد؟&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV style=&quot;WIDTH: 100%; POSITION: relative&quot;&gt;
&lt;DIV class=row_title&gt;&lt;SPAN id=title_blog_249116&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;چرا مرغ از خیابان رد شد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;ــ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; size=4&gt;داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ــ همینگوی: برای مردن. در زیر باران.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ــ اینشتین: رابطهء مرغ و خیابان نسبی است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;_ دکتر پرویز سیار (کارشناس داوری) : 100% این حرکت کارت قرمز داره و داوران بزرگ در آلمان به راحتی از کنار این صحنه ها نمی گذرن .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Sep 2007 18:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاد من</title>
<link>http://pipoara.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>خانم سندی مومنی یکی از بهترین منتقدان شیراز هرگاه داستانهای مرا می خواند،میگفت ماجرا ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاملا درست میگفت.روز آخر متنی نوشتم.همان&quot;زیر آسمان توسکانی،باغچه ای که تمام زندگی ما بود&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی تمام شد همه ی کسانی که همیشه ایراد گرفته بودند،مرا تشویق کردند.احساس کردم بغضی که در گلویم بود در چشمان استادم اشک شده.چقدر دلم برای خاطره ها تنگ می شود!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من داستان نمیتوانم بنویسم.اما متن ادبی را با قدرت تا همیشه خواهم نوشت.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Sep 2007 19:14:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pipoara&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>pipoara</dc:creator>
<guid>http://pipoara.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
