تبليغاتX
نوشته های من
86/09/22
زندگی.
این یه فریاد بود.فریاد زنی که خودش را از دره به پائین پرتاب کرد.صدایش را وقتی شنیدم که سرجایم نشستم و چشمهایم را بستم.طبیعتا چیزی ندیدم جز تاریکی مطلق.ولی این فریاد را خوب به یاد دارم.فریادی که آنقدر بین سنگها پیچید و پایین رفت تا به سکوت رسید.سکوت چند لحظه ای حکمفرما بود تا بالاخره مردمی که برای تفریح آمده بودند به خودشان آمدند و ازدحام شروع شد.
به سرعت به طرف لبه ی دره رفتم تا جنازه را ببینم ولی شلوغی اونجا اجازه ی پیشروی نمیداد.به هر حال باید جنازه را میدیدم.این بود که با حالتی غریب به سمت دیگر دشت رفتم و منتظر شدم تا شلوغی فروکش کند.سرم رو بین دستهام گرفتم و خواستم یک بار دیگر ماجرا رو برای خودم مرور کنم:
چند ماهی بیشتر نبود که از زندان آزاد شده بودم و جایی را نداشتم.مطمئن بودم این بیرون کسی منتظر من نیست.این بود که دنبال کاری میگشتم تا بتونم زندگیم رو باهاش بگذرونم.وقتی توی روزنامه آگهی کار توی مزرعه ای در اطراف جزیره ی ناپول رو دیدم،به شدت نظرم جلب شد.چون اونها محلی برای زندگی هم به کارکنانشون میدادند.بعد از تماس با مدیر مزرعه قرار شد برای مدتی به صورت موقت به جزیره ی ناپول برم تا در صورت رضایت از کارم به صورت تمام وقت استخدام شوم.
بعید میدونم تا زنده هستم روز رسیدن به اونجا رو فراموش کنم.وقتی از کشتی کوچک پیاده شدم میبایست با اتوبوس 120 مایل رو طی میکردم تا به مزرعه برسم.
ساعت حدود 3_4بعد از ظهربود که خسته از راه 2 ساعته،از اتوبوس پیاده شدم.حالا یه جاده ی خاکی پیش روم بود و مزرعه ای که 500_600 متری دور ازجاده بود.آفتاب به شکل بسیار تند و سوزنده ای می تابید و حسابی عرق کرده بودم.وقتی به مزرعه رسیدم یه چیزایی به نظرم غیر طبیعی رسید.ساختمان دوطبقه ای که تماما از چوب بود و آدم را به یاد ساختمان های دهه ی 50 تگزاس می انداخت.هیچکس روی مزرعه مشغول نبود و گندم زار طلایی به شدت زیر نور خورشید می درخشید.خسته تر از اونی بودم که مزرعه برام مرموز جلوه کنه.به طرف ساختمان چوبی رفتم وقتی داخل شدم یک سالون نسبتا بزرگ جلوی چشمم بود با راه پله ای که به طبقه بالا منتهی میشد و البته 2 دری که نشان دهنده ی 2 اتاق در طبقه همکف بود.شبیه به یک بار قدیمی بود و یک پیشخوان مثل فیلمهایی که دیده بودم داشت.جلو رفتم و زنگ روی پیشخوان رو زدم و منتظر شدم.چند دقیقه ای گذشت و خبری نشد.هیچ صندلی هم برای نشستن نبود.از پنجره ی پشت پیشخوان به جاده نگاه کردم که خاک زردش هنوز زیر آفتاب انگار میسوخت.فکرم به این افتاد که توی چند دقیقه ای که من اینجا بودم هیچ ماشینی از اینجا رد نشده و هیچ موجود زنده ای رو هم ندیدم.همین فکر کافی بود تا نسبت به محیط اطرافم یه خورده شک کنم.توی همین فکر ها بودم که دستی به شانه ام خورد.از ترس به عقب پرتاب شدم و حسابی شکه شدم.
فرانچسکو مردی بود حدودا سی و چند ساله که خیلی خشک و محترمانه برخورد میکرد.ولی صورتش یک صمیمیت خاص داشت.شاید برق لبخندی که توی چشمهاش دیدم،باعث شد ترسم رو فراموش کنم.
بعد از معرفی خودم،فرانچسکو من رو به اتاقم راهنمایی کرد.اما این کار را بسیار رسمی انجام داد،به طوری که چند دقیقه بعد،وقتی توی اتاق روی تخت چوبی نشسته بودم و به چشمهاش فکر میکردم،اینبار برق مهربان چشمهاش مرا بیشتر میترساند.
اتاق کوچکی بود با یک پنجره ی کوچک به بیرون و تختی که وقتی روی آن مینشستم صدای اعصاب خورد کنی می داد.اتاق محقری بود ولی همین که آدم رو از شر اون آفتاب سوزان راحت می کرد خیلی خوب بود.
فرانچسکو یاداوری کرده بود که باید کار را از فردا صبح اول وقت آغاز کنم.بنابرین امروز را میتوانستم استراحت کنم.روی تخت دراز کشیدم.فکرم دوباره به طرف چشمهای فرانچسکو کشیده شد.و به تابلویی که بالای پیشخوان دیده بودم.عکس مردی بود با لباسهای ونیزی که هیچ شباهتی با فرانچسکو نداشت.
غرق فکر بودم که سرو صدای دعوای زن و مردی از طبقه ی بالا شروع شد.سعی کردم خودم رو به چیزی مشغول کنم تا صدا عصبی ام نکند.از پنجره بیرون رو نگاه کردم،حالا کم کم آسمان گرگ و میش رو به سیاهی می رفت.برای لحظه ای چیزی را بیرون دیدم که وقت آمدن به ساختمان ندیده بودم.از جایم بلند شدم تا نزدیک پنجره برم و ببینم چه چیزی نظرم رو جلب کرده.ناگهان صدای وحشتناک جیغ زن من رو منصرف کرد. صدای دعوای زن و مرد هر لحظه بیشتر می شد و این تا جائی پیش رفت که سرو صدایشان برایم غیر قابل تحمل شد.تصمیم گرفتم موضوع رو با فرانچسکو در میان بگذارم.و از او بخواهم ساکتشان کند.باید تاکید میکردم که در صورت ساکت نشدن،خودم هر دویشان را ساکت خواهم کرد.در را باز کردم و به سمت پیشخوان رفتم.باز هم فرانچسکو را پشت پیشخوان ندیدم.هر لحظه که می گذشت بیشتر صدای درگیری به صدای جیغ زن تبدیل می شد و این مرا بیشتر عصبانی می کرد.تمام سالن را گشتم،اما اثری از فرانچسکو نبود.لحظه ای به فکرم رسید که بیرون را هم نگاه کنم،ولی به یاد چیزی افتادم که از پنجره دیده بودم.
فکر بعدی که به ذهنم می رسید این بود که جز فرانچسکو مردی را آنجا ندیده بودم،و صدای درگیری طبقه بالا،صدای یک زن و یک مرد بود.از کجا میشد مطمئن بود که فرانچسکو با آن زن درگیر نشده باشد؟
این بود که دریافتم باید زودتر خودم را به طبقه بالا برسانم.از پله ها با عجله بالا رفتم.چه صحنه ی وحشتناکی بود!!
یقین دارم که هیچوقت صحنه ای تعجب برانگیزتر و وحشتناک تر از آن ندیده ام.
یک سالن بزرگ که روی دیوارهایش هیچ اثری از در وجود نداشت.
و صدا همچنان ادامه داشت.برای لحظاتی سر جایم خشکم زد.انگار که بادی سرد به مرور در تمام وجودم رخنه کرد.
وقتی به خودم آمدم هنوز دستانم از ترس می لرزید بهترین فکر این بود که هر چه زودتر چمدانم را جمع کنم و از این مخروبه فرار کنم.از پله ها پایین دویدم و به اتاق خودم رفتم.
از ترس به پنجره نگاه نکردم ولی احساس میکردم که صورت فرانچسکو تمام قاب پنجره را پر کرده بود.با پیشانی بلند و دماغی دراز و چشمانی که نمیشد از آنها دریافت که لبخند می زند یا بار غمی بزرگ را به دوش می کشد.
به سرعت از اتاق بیرون آمدم.ناگهان نظرم به در دیگری که در طبقه همکف بود جلب شد.اما در موقعیتی نبودم که بخواهم قهرمان بازی در بیاورم.باید فرار می کردم و تنها راه فرار در اصلی سالن بود.یا در این کلبه ی لعنتی می ماندم و اتظار آن زن و مرد را می کشیدم،یا باید می رفتم.بی اختیار بر لبانم جاری شد:
فرار بهتر از انتظار است.
از شدت ترس نفسم به سختی بیرون می آمد.چشمها را بستم ودررا باز کردم.با تمام توان در تاریکی میدویدم.چشمانم بسته بود و تنها میدانستم باید از اینجا دور شوم.

وقتی بیدار شدم خورشید بالا آمده بود.فهمیدم که شب را در جاده به صبح رسانده بودم.از فرط خستگی خوابم برده بود.ولی آنقدر ترسیده بودم که اصلا متوجه نشده بودم.نمیدانستم چقدر از آنجا دور شدم.به هر حال باید خودم را به یک آبادی میرساندم تا بتوانم با پلیس تماس بگیرم.
هیچ ماشینی از آنجا عبور نمی کرد و من مستقیم توی جاده ی خاکی وسط بیابان در حال جلورفتن بودم.چند صدمتر جلوتر چیزی را شبیه به انسانی که نشسته باشد دیدم.قدم هایم رمغ بیشتری گرفت و با انگیزه ی بیشتری به طرفش حرکت کردم.
حالا میتوانستم آنها را بهتر ببینم.یک زن بود که پشت به من نشسته بود و نقاشی که صورت زن را میکشید.وقتی به چند متریشان رسیدم،فریاد کشیدم و صدایشان کردم.
زن سرش را برگرداند و صورت فرانچسکو را شناختم.همان پیشانی بلند و همان چشمان مردد.برقی در چشمانش درخشید.به سرعت از چهارپایه برخواست و پا به فرار گذاشت.
آیا باید دنبالش میکردم؟به هر حال این کار را کرده بودم.با تمام توان به دنبالش می دویدم.اما احساس میکردم که فاصله ی ما تغییری نمیکند.لحظه ای سرم را چرخاندم تا دوباره نقاش را ببینم.
هنوز نشسته بود و داشت نقاشی اش را میکشید.سرم را که برگرداندم خبر از فرانچسکو نبود.
حالا من با بیابانی خالی تنها مانده بودم.به آسمان نگاه کردم.کلاغهای سیاه پرواز میکردند و چشمانشان برق میزد.همگی چشم به من دوختند و یک صدا فریاد برآوردند:
فرانچسکو دل جوکوندو.
بازگشتم و به بوم نقاشی مرد پیر نگاه کردم.بی توجه به اطرافش همچنان در حال کشیدن بود.چقدر با سرعت می کشید و بومش مانند یک فیلم پرده عوض میکرد:
بازرگانی بود که با کشتی خود به ونیز رسید.و با دستی پر از جواهرات به سمت خانه ی چوبی دوطبقه اش رفت.هنر نقاش پیر را وقتی دریافتم که به وضوح متوجه علاقه ی شدید بازرگان به همسرش شدم.
بازرگان در خانه را باز کرد و با لبی خندان به طبقه ی دوم رفت.ناگهان همسرش را دید که با مردی هماغوش بود.
بازرگان در دهانه ی در با نگاهی سرد و دهانی متعجب فریاد بی رمغی کشید:
فرانچسکو...  .
به کنار چهارپایه رفتم و روی آن مقابل نقاش نشستم.به چهره ی من نگاه میکرد و میکشید.بی صبرانه منتظر بودم که نقاشی اش به پایان برسد و بتوانم تصویر خودم را ببینم.
دستان نقاش آرام آرام از حرکت ایستاد.به سرعت سرگرم جمع کردن وسایل نقاشی اش شد.از جا برخواستم تا تصویر خود را ببینم.
ناگهان تازیانه ای بر سرم فرود آمد و ناگزیر از تازیانه ی بازرگان گریختم.
ساعتها دویده بودم.به پشت سر نگریستم.خبری از بازرگان نبود.سر را که برگرداندم فرانچسکو را دیدم که فرار میکرد.با موهایی بلند و لباسی تیره و با شکمی برآمده.سرش را برگرداند و چشمهایش برقی زد.
کلاغها فریاد برآوردند:
فرانچسکو... .
نقاش به من رسید و بومش را برپا کرد.آینه ای روبروی خودش گذاشت و خواست  شروع کند.ولی به فکر فرو رفت.تصویری نیمه از صورت فرانچسکو در آینه نقش بست و پیر مرد شروع به کشیدن کرد.چشمهایش بسیار اندوهبار بود و فرانچسکو در آینه موهایش را با لبخند شانه میزد.
فریاد زندگی در میان کوهها پیچید و سپس نوزادی زاده شد.
سر را از دستانم بلند کردم و چشمانم را گشودم.برقی در چشمانم درخشید.دیوارها نام فرانچسکو را به زبان میراندند و کلاغها فریاد برآوردند:
مونالیزا... .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط P.A  |