حکایت،جاودانگی عشق است.
که بی عشق،فریادی بر نمی خواست
که بی عشق پیکری خونین نمی شد
که بی عشق گردون دچار تکرار بود و
آزاده ای از مشرق طلوع نمی کرد.
حکایت رسالت عشق است
و عشق رسالت انسان است
که هر آدمی انسان نمی شود
و این که غم نیست رسالت عشق
اگر هست،درد و رنج نیست و غمش غم آزادگیست.
و دردش عشق است و شهادت.
و شهادت تمام آزادگی ست،تمام دوست داشتنهاست.
از یاد برده ایم که شهادت ضجه ندارد.که زخم شهادت اشک ندارد و
اشک اگر باشد از عشق است،نه از ترحم.
که شهید به وسعت دریاست و ترحم برای او بسیار حقیر.
و غم،غم لبهای تشنه ی حسین نیست.
غم سرهای بریده نیست.
غم شهادت قاسم نو جوان نیست
که گفتم:شهادت عشق است و
عاشق والاترین کسان.
غم حسین عشق نورزیدن ماست
نه خیانت کوفیان
که از جهل،جز خیانت بر نمی تابد و
این را حسین خوب می دانست.
دغدغه ی حسین جاودانی اسلام بود.
دغدغه اش مسلمانی ست که حسین را ده روزه می شناسد
سیاه می پوشد و اشک می ریزد
و اشک هایش از اسلام نیست.
تنها از مظلومیت است.
از غربت و زخم خوردن کودکان حسین است
و اشک هایش از ترحم به حسین است.
سیاه پوشان،ده روز برای غربت زینب
و حسین صد قرن برای جاودانگی اسلام.
