تبليغاتX
نوشته های من
86/09/22
زندگی.
این یه فریاد بود.فریاد زنی که خودش را از دره به پائین پرتاب کرد.صدایش را وقتی شنیدم که سرجایم نشستم و چشمهایم را بستم.طبیعتا چیزی ندیدم جز تاریکی مطلق.ولی این فریاد را خوب به یاد دارم.فریادی که آنقدر بین سنگها پیچید و پایین رفت تا به سکوت رسید.سکوت چند لحظه ای حکمفرما بود تا بالاخره مردمی که برای تفریح آمده بودند به خودشان آمدند و ازدحام شروع شد.
به سرعت به طرف لبه ی دره رفتم تا جنازه را ببینم ولی شلوغی اونجا اجازه ی پیشروی نمیداد.به هر حال باید جنازه را میدیدم.این بود که با حالتی غریب به سمت دیگر دشت رفتم و منتظر شدم تا شلوغی فروکش کند.سرم رو بین دستهام گرفتم و خواستم یک بار دیگر ماجرا رو برای خودم مرور کنم:


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط P.A  |