تبليغاتX
نوشته های من
86/07/29
لینکهام.

حتما یه نگاهی بهشون بندازین

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط P.A  | 

86/07/29

این دستروش غریب در میدان هفت تیر...



دیروز از میدان هفت تیر می گذشتم، میدانی در چند سال اخیر بارها از آن گذشته ام تا به قول شاملو "قاتی به دست آورم که به نان شبم " بزنم و شب را به امید صبحی بهتر پر کنم. همیشه شکرگزار بوده ام که نانی داشته ام. از در مترو تازه در آمده بودم؛ همان جایی که ماموران نیروی انتظامی به همراه ماشین گشت به افراد بدلباس تذکر می دادند و اگر به تذکر ماجرا حل نمی شد سوار ماشینشان می کردند و مي بردند. از خیابان که رد می شدم ، موتورهایی که از هر طرف می آمدند، به جای آن که وقتی تو را می بینند سرعتشان را کم کنند، بیشتر گاز می دهند. این رفتار در بیشترشان وجود دارد. تا این جایش برایم عادی بود. نکته ای که کمی بعد دیدم در خود فرویم برد.1
وانت شهرداری کنار پل پارک کرده بود و جوانی که شهرستانی بودن از همه جایش پیدا بود را با چرخ دستی اش سوار کرده بودند. همه آن چیزی که در چرخ دستی جوان بود، چند کیلو زردآلو بود. همین. جوان با چشمی که از زردآلو ها بر نمی داشت، چشمانی پر اشک داشت.(حالا که دارم این را می نویسم، خدا شاهد که تمام موهای بدنم سیخ شده است )جوان گریه می کرد. غرورش را شکسته بودند. تمام چیزی که داشت گرفته بودند.1
من کارشناس امور اقتصادی و شهری نیستم. اما همین قدر می دانم که آن جوان می توانست برادرم باشد، یا خودم باشد. همین قدر می دانم که اگر راهی بهتر بود، جوانک خودش را و تمام دارایی اش را زیر آفتاب تند تابستان پهن نمی کرد. دریخ. خطاب من به شماست، شمایی که غرور جوان سرزمین مرا شکسته اید، شما که زردآلو ها را ، نان شب اش را می گیرید، به جایش چه می دهید؟ آیا به جوان شغلی داده شده که او تخلف می کند؟ آیا دولت رفاه ما حقوق بیکاری به او می دهد که خودش را به چنین خفتی نیندازد؟

دریغ


مادرجان پنجره ام را می خواهم ببندم
بیرون از خانه هر چه سروصداست دیوانه ام می کند
شب ها به جای جیرجیرک
گریه های بی وقفه جارو های مردنارنجی پوش را می شنوم
و گاهی آوازی تلخ
همراهش نزدیک می آيد
و بعد
دور می شود کم کم.1

مارجان برای گریستن وقتی نیست
گریه کردن برای دنیایی که چشمی برای دیدن ندارد
شبیه پیراهنی است که بدنش پوسیده باشد.1

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط P.A  | 

86/07/12

هرگز وطنم را دوست نداشتم اگرچه پهناور بود و با تمدن بزرگ.وطن من پلی ست که به هیچ جا تعلق ندارد و قره ها حاشایش می کنند.

همیشه این پرچم سه رنگ نماد زخم ها بوده است در سالیان دراز،بادشتهایی که گاه سبز است و همیشه سرخ.سرخ از خون زنان و مردانش.

هر لحظه لکه خونی از خاکش برون می دمد و برای شقایق ها غزل می سرایند.

در این پرچم کدام راه مرا می رساند به یک هدهد؟تمام راههاش به سوی نخل های سرزمین آفتاب سوخته است یا آزاد تر که رود به سوی شقایق ها.هیهات هیچکس درک نمی کند که چرا شقایق بو ندارد.

از این پرچم سه رنگ و این مردم رنگ رنگ فرار باید کرد.

همیشه گریختم،همیشه گریزی هست.تنها چیزی که به ادامه ترغیبم می کند ترس است.هراس از فرار آخر.

فرار باید کرد از اندیشه ها.خوشا به حال کودکانی که بی چرا و چگونه آب را می آموزند و ظهرها بی خیال باید و نباید همه را عاصی میکنند.این است زندگی آرمانی.

ای کاش خاک من بار دیگر آبی آسمان را با چشمان خود ببیند و

بعد بمیرد.

ای کاش،خاک من.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط P.A  | 

86/07/02
ای کاش بختک قلم دقایقی رهایم کند.چندی ست  نفسم را گرفته.

می خواهم همراه شوم با هشتادو هشت کلید سیاه و سفید.اما نمی شود.

می دانی چرا؟آسان است.به خاطر چند تکه کاغذ عکس دار آبی و سبز.

می خواهم فریاد "صلابت خاک" را با حنجره ی آزادمردی همراه شوم.اما نمی شود.

چرا که حنجره اش خون آلود پانزده سال پیش روی سینه اش نشست.

نه سازی،نه ترانه ای.دست به قلم می برم و بختک قلم رهایم نمی کند.

خم به ابرو نمی آورم و ادامه می دهم.اما انگار بیخ گلویم را چسبیده.

نه رهایم نمیکند

با شرمندگی از حضار،نه رهایم نمیکند.

حالا که نه،روزی برایت خواهم نوشت و آن دقایق، زیباترین دقایق من است...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط P.A  |